علوم شناختی از اوایل قرن نوزدهم تا به حال

علوم شناختی

ذهن انسان،پایه درک دنیای پیرامون

علوم شناختی واژه ای آشنا برای رشته های متفاوت است. حضور نامریی این علم در فلسفه،ریاضی،علوم اعصاب،زبانشناسی،روانشناسی و دیگر علوم قدیمی و نوین سبب می شود از خودمان بپرسیم: آیا شناخت ذهن انسان تا این حد برای ادراک بشر از هر چیز ضروری است؟!”

با نگاهی به تاریخچه علوم شناختی شاید پاسخ به این سوال قدری روشن شود. سیر تکاملی در مطالعه،درک و شبیه سازی ذهن بشر از فلسفه شروع شد و تا به حال از فیلترهای بسیاری رد شده است. نظریه ها به باورها، باورها به آزمایشات عملی و نهایتاً برخی از آن ها به شک تبدیل شدند و برخی دیگر هم به طور کل رد شدند. بسیاری از نظریه ها تا  مدت ها پایه ای برای علوم شناختی بودند که بعد ها مردود اعلام شدند، اما با تمام این فراز و فرود ها امروزه ثابت شده است مغز کارکردی بسیار پیچیده تر و متفاوت تر از تصورات ما دارد و تمام این ها را شاخه ای میان رشته ای با نام ” علوم شناختی” توضیح می دهد.

 

قرن نوزدهم و اولین جرقه های علوم شناختی در جهان علم

در اوایل دهه۱۸۵۰ گروهی از دانشمندان و نظریه پردازان علوم فلسفه، زیست شناسی، نورولوژی، روانشناسی، فیزیک و فیزیولوژی با تبادل دانش اصول اولیه روانشناسی شناختی را معرفی کردند.

ارنست وبر، فیزیکدان برجسته و گوستاو فخنر فیلسوف نام آشنا قانونی را به دنیا نشان دادند، که امروزه از آن به عنوان اصل وبر-فخنر یاد می شود. آن ها اصل ثابت بودن محرک عینی و واکنش ذهنی را زیر سوال بردن و اثبات کردند که نه تنها با تغییر محرک عینی،واکنش ادراکی افراد دست خوش تغییر می شود، بلکه این تغییرات کاملا قابل اندازه گیری هستند. قانون آن ها این باور را گسترش داد که بر خلاف تصورات “فکر کاملا قابل اندازه گیری است” .

اصل وبر-فخنر که گاهی “روان فیزیک” هم نامیده می شود، موجب شد تا دانشمند دیگری به نام هرمن فن هلتمهولتز، فیزیولوژیست، به این فکر بیافتد که آیا جریان تفکر قابل اندازه گیری است؟

در آن دوره یعنی اواخر قرن نوزدهم اندیشمندان بسیاری معتقد بودند فکر آنقدر فوری و سریع رخ می دهد، که ابدا قابل اندازه گیری نیست اما فن هلتمهولتز به این اندیشه غلط پایان داد. او با اندازه گیری سرعت واکنش عضله پای قورباغه نسبت به محرک بیرونی توانست بفهمد بین دریافت، درک و واکنش یک محرک فاصله وجود دارد و می توان سرعت جریان این فرایند را محاسبه کرد. او از روشی مشابه برای اندازه گیری جریان تفکر در انسان استفاده کرد و نتیجه گرفت که ” جریان تفکر قابل اندازه گیری است”. او هم چنین در مطالعات خود مربوط به ادراک بینایی  به این باور دست پیدا کرد که فرایند “دید” فقط بازتاب دنیای بیرون مغز نیست بلکه مغز به طور هندسی محاسباتی انجام می دهد و ادراک بینای را تکمیل می کند. او از پیشگامان این نظریه بود و به همین دلیل از پیش آهنگان نظریه پردازی در علوم شناختی به شمار می رود.

از سوی دیگر “هرمان ابینگاس” به مطالعه پیرامون حافظه انسان پرداخت. این فیلسوف که تحت تاثیر آموزه های فخنر بود شیوه هایی طراحی کرد که امروزه برای سنجش میزان حافظه و چگونگی عملکرد مغز در این حوزه مورد استفاده قرار می گیرد. از مشهورترین نظریه های اثبات شده هرمان ابیگناس می توان به “منحنی فراموشی” اشاره کرد. بر اساس آنچه ابیگناس به طور مفصل توضیح می دهد آنچه افراد به خاطر می سپارند در طول زمان دستخوش تغییر می شود. این مطلب گامی دیگر برای پیشبرد علوم شناختی برداشت که هنوز هم مورد توجه دانشمندان این حوزه است.

فروید و ویلیام جیمز،چهره های موثر علوم شناختی

در ۱۸۹۰،فیلسوف برجسته آمریکایی  ویلیام جیمز، اولین کتاب روانشناسی شناختی را منتشر کرد. این کتاب با سرفصل هاییکه هر کدام مربوط به یک مبحث خاص بودند به طور حتم اولین تالیف مدون در خصوص کارکرد مغز از دیدگاه شناختی است. جیمز برای اولین بار مفاهیمی مانند ” حافظه کوتاه مدت ” ،”حافظه بلند مدت” ،”اراده” و … به طور علمی توضیح داد.

زیگموند فروید، از روانشناسان پیشگام در حوزه شناختی بود. او مفهوم “خود” به عنوان تنها عامل واکنش های فردی و اجتماعی را کاملا رد کرد و معتقد بود هیچ مفهوم واحدی به نام ” خود” وجود ندارد بلکه هر فرد تنها به بخش کوچکی از ماهیت ذهنی خودش آگاه است و با توجه به اینکه بسیاری از ادراکات ما از طریق ناخودآگاه صورت می پذیرند، هیچ مفهوم واحدی با عنوان ” من” وجود ندارد. او باور داشت واکنش های هر فرد حاصل تعامل هزاران زیر مجموعه کوچک و بزرگند که کوه یخی را تشکیل داده اند و ما فقط نوک ای کوه یخ که از آب سر بیرون آورده است را می بینیم. این مقابله انقلابی، مفاهیم علوم شناختی را به ویژه در روانشناسی مستحکم کرد. فروید چهره ای بسیاراثر بخش در روانشناختی و علوم شناختی از خود به نمایش گذاشته است.

قرن بیستم و افول علوم شناختی

دراوایل قرن بیستم، با ظهور رفتارگرایی علوم شناختی کمرنگ شد و طرفداران ان به انزوا کشیده شدند. این افول نیاز به برانگیختگی و شاید حتی بازبینی خیلی از نظریه های شناختی داشت. در این بین نظریه گشتالت خونی تازه به رگ های علوم شناختی تزریق کرد. به این ترتیب که وقتی رفتارگرایان معتقد بودن هر کل از مجموعه اجزا تشکیل شده است، گشتالتی هایی مانند ماکس ورتایمر و کارل دانر خیلی ساده ثابت کردند، ” کل از مجموع اجزا متفاوت است” مکعب معروف گشتالت این باور را که می توان با تغییر نگرش راه حل های متفاوتی برای حل یک مساله پیدا کرد به سرعت ترویج داد و رفتارگرایی تک بعدی به کلی زیر سوال رفت.

بعد از گشتالت و پیروانش، ” انقلاب شناختی ” در نیمه قرن بیستم توسط دانشمندانی مانند: دونالد هب،جیمز گیبسون،ژان پیاژه،شول استرنبرگ و غیره به وقوع پیوست. شرایط جنگ جهانی دوم و اصولی که آلن تورینگ در۱۹۴۰درباره ساخت ماشینی که شبیه مغز انسان عمل کند دست به دست هم دادند تا علوم رایانه یکی از قطب های لاینفک علوم شناختی شود. این نابغه ریاضی مغز انسان را رایانه ای زیست شناختی توصیف کرد که به راحتی می توان از شیوه های محاسباتی آن تقلید کرد و ماشین هوشمند ساخت. مطالعات او به کسانی نظیر آلن نویل و هربرت سیمون انگیزه داد تا پایه های هوش مصنوعی را بنیان گذاری کنند.

آیا آلن تورینگ اشتباه می کرد؟

امروزه هوش مصنوعی با ساختن شبکه های عصبی که بسیار شبیه به مغز انسان عمل می کنند، توانسته است ثابت کند الن تورینگ هرگز درباره مغز انسان و ساخت ماشین بر پایه آن اشتباه نکرده بود.

تمامی این تلاش ها سبب شد تا امروز شاخه ای از علم با عنوان  علوم شناختی شکل بگیرد که یکی از چهار ستون اصلی فناوری همگرا است. آنچه ذهن بشر درک می کند ورای تصورات ماست!

 

تهیه و تنظیم: هانا بهرامی

تحریریه شناخت مگ

Previous «
Next »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *