آیا مفهوم مغز و ذهن یکسان است؟

شاید بارها برایتان پیش آمده باشد وقتی کار اشتباهی انجام داده اید به خودتان گفته باشید: ” چرا در آن لحظه مغزم را به کار نیانداختم؟!” یا در موارد مشابه به دیگران بگویید “اگه مغزتو به کار بندازی مشکل حل میشه!”

اما آیا واقعا مغز مسئول تمام تصمیمات و عملکرد های انسان به طور خاص و کلا موجودات زنده به طور عام است؟

“مغز انسان” یک عضو زیستی با حدود یک کیلو و هفتصد و پنجاه گرم وزن است که از چربی و عصب ساخته شده، انرژی مورد نیاز خود را از سوزاندن کربوهیدرات ها می گیرد و بیش از ۳۰ درصد کالری کل بدن شما را مصرف می کند.

به طور کلی “مغز” درجانوران در قسمت سر قرار گرفته اما موجوداتی هم در این دنیای عجیب زندگی می کنند که این عضو حیاتی در قسمت های دیگر بدنشان وجود دارد.

حالا که به طورمختصر با این عضو پیچیده بدن آشنا شدیم بیایید برگردیم به سوالی که پیش تر پرسیده بودیم:” آیا این مغزاست همه کارهای ما را مدیریت می کند؟”

برای پاسخ به این سوال ابتدا باید بدانیم که آیا مفهوم “مغز” و “ذهن” یکسان است؟

اگر مغز انسان را یک هواپیمای بسیار مدرن در نظر بگیریم ذهن ما در واقع خلبان کارکشته این هواپیما است. به نظر شما یک هواپیما بدون خلبان قادر به پرواز است؟ حتی اگر هواپیماهای بدون سرنشین همین الان به ذهنتان آمد باید بگویم باز هم نیاز است تا شخصی از راه دور هواپیما را کنترل کند.

اما چرا در تمام تحلیل های علمی “مغز” مورد بررسی قرار می گیرد و مفهوم “ذهن” مهجور مانده است؟

ساده است زیرا مغز، ماهیت مادی دارد اما ذهن فاقد چنین ماهیتی است و به همین دلیل به نظر می رسد کارکرد آن قابل اندازه گیری و مقیاس گذاری نباشد. از این رو علم ادعا می کند که می توان تاثیر ذهن بر مغز را مورد بررسی قرار داد.

ذهن ما به عنوان هدایتگر مغز ما عمل می کند و این تفاوت بسیار مهم و در عین حال بسیار ظریف باعث می شود تمایز بین ذهن و مغز آشکار شود.

با وجود اینکه داشتن عضو فیزیکی مغز برای فرمانروایی ذهن ضروری به نظر می رسد می توان با بررسی گیاهان فهمید برای ماهیت ذهن،داشتن مغز چندان هم مهم نیست چرا که گیاهان فاقد مغز هستند اما ذهن دارند! تک تک سلول هایشان حافظه دارد و از واکنش هایشان نسبت به محیط اطراف و سیستم درونی خودشان کاملا واضح است که ذهن بر آن ها هم سلطه دارد.

ذهن:

اگر دنیا را یک ذهن عظیم در نظر بگیریم هر موجودی ذره ای از این ذهن عظیم را دریافت می کند و از طریق مغز یا سلول های زیستی خود آن را انتقال می دهد. در یک جمله ذهن، ارتباط بین روح و جسم را ممکن می سازد.

افکار، خاطرات وهر آنچه تجربه کرده ایم و خواهیم کرد در ذهن ما شکل گرفته اند و انعکاس همه آن ها را در مغز خود داریم بر این اساس هنگامی که محققان می گویند با اسکن مغزتان توانسته اند بفهمند دارید به چه فکر می کنید در واقع بخشی از مغزتان را مورد بررسی قرار داده اند که ذهنتان دارد به آن نور می پاشد! چرا که مغز بسیار منظم است و به طرز کاملا ساده و در عین حال پیچیده ای مسئولیت هر عمل را به قسمت مشخصی  اختصاص داده است.

تفاوت مغز و ذهن از دیدگاه های مختلف:

افلاطون، فیلسوف مشهور از اولین کسانی بود که باور داشت نوع بشر به طور منحصر به فرد و آگاهانه به تجربیات و باورهای خود دسترسی دارد. همین جمله کوتاه  می تواند بر تفاوت بین مغز و ذهن صحه بگذارد. به طور مثال ما می توانیم رنج خود را برای دیگران توصیف کنیم اما این تنها خود ما هستیم که به طور دقیق از چگونگی آن آگاه هستیم زیرا این ذهن ماست که با دیگران متفاوت است.

بعد از تلاش های فیلسوفانی چون افلاطون که به طور کلی مغز را جایگاه فعالیت های بدن می دانست آن هم در زمانی که سوفسطاییان قلب را مرکزهمه چیز می دانستند دانشمندان بیشماری با فرضیه های متفاوت بر حاکمیت ذهن صحه گذاشتند.یکی از کاربردی ترین فرضیه ها در این زمینه که مورد علاقه خود من هم هست فرضیه شگفت انگیز فرانسیس کریک است که برنده جایزه نوبل هم شد کتاب “فرضیه شگفت انگیز” او با زبانی متفاوت به بررسی ذهن بشر می پردازد اگر بخواهیم به طور خلاصه بینش فرانسیس کریک را بدانیم باید بگویم او عقیده داشت: انسان مجموعه ای از لذت ها و غم ها،خاطرات بد و خوب، اراده  و تمایلات است که به او هویت فردی می دهد که البته همه این ها نتیجه ارتباطات بین سلول ها عصبی و ملکول های آن هاست.

فرضیه کریک واقعا در تمام ابعاد آن شگفت انگیز است زبان ساده و منحصربه فرد  کریک ابهامات پیچیده تفاوت ذهن و مغز را در عین همبستگی این دو مفهوم برای خواننده آشکار می کند.

 

اما برای اینکه ذهنمان کمی لذت ببرد می خواهم رازی را به شما بگویم! وقتی که بچه بودیم تفاوت بین ذهن و مغز را در قصه های کودکانه خوانده ایم یکی از همان قصه های بیشماری که شاید به ذهنمان نرسد چقدر معنا در دل خود نهفته دارند داستان مشهور ” جادوگر شهر اوز” نوشته فرانک باوم است. قصه ایده ساده و خلاقانه ای دارد: دختر نوجوانی به نام دروتی که طی اتفاقاتی راهی یک سفر اسرارآمیز می شود نشانه هایی که به صورت سمبولیک وارد داستان شده اند پرده از مفاهیم عمیق روانشناختی و حتی فلسفی برمی دارند یکی از آن سمبل ها که به بحث ما مربوط است وجود شخصیتی به نام ” مترسک ” بود در جایی دروتی از مترسک می خواهد کاری انجام دهد و مترسک در جواب می گوید : ” من مغز ندارم!”

به جمله “من مغز ندارم” دقت کنید. فرانک باوم به راحتی عدم توانایی مترسک را در سه کلمه عنوان کرده است پس اگر کلمه مغز را با ذهن جایگزین کنیم خواهیم دید موجودی که ذهن ندارد در واقع یک مترسک است.

یا بیایید نگاهی به یکی از صحنه های کتاب الیس در سرزمین عجایب نوشته لوییس کارول بیاندازیم در جایی ملکه ازالیس می پرسد: تا حالا خیال پردازی کرده ای؟ و الیس پاسخ می دهد: اصلا نمی دانم این کار چگونه است! جواب ملکه خارق العاده است: وقتی آدم جرات کند و خیال پردازی آزادانه داشته باشد هر لحظه معجزه ای رخ خواهد داد مشکل این است مردم جرات تصور کردن ندارند!

“تصور کردن”، کاری است که ذهن شما برایتان انجام می دهد و تا زمانی که حاکمیت ذهن را نپذیرفته باشیم این بخش خاموش باقی می ماند. مشکل این است که به قول ملکه نمی دانیم چگونه از ذهن خود استفاده کنیم.

همه این ها را گفتیم که به این نتیجه کوتاه و البته بسیار مهم برسیم: ” مغز ما با ذهنمان تفاوت دارد”.

 

تهیه و تنظیم: هانا بهرامی

تحریریه شناخت مگ

Previous «
Next »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *