جنگجوی آرام جنگیدن و در عین حال با جهان در صلح بودن

جنگجوی آرام

جنگجوی آرام “صلح طلب” در نگاه اول، ترکیبی متضاد به نظر می رسد. اما اگر از زاویه دیگری به آن بیاندیشم شاید این پارادوکس معنادارتر از چیزی است که به نظر می آید. شاید بتوان جنگید و در عین حال با جهان در صلح بود؟!

عنوان فیلم ” peaceful worrier”   که در ایران با نام جنگجوی آرام بیشتر شناخته شده است انتخاب این شماره از شناخت مگ برای دوستداران سینماست.

از آنجا که تبدیل کردن کلمه های یک کتاب  به تصاویر سینمایی کار بسیار جذابی است ویکتور سالوا بر آن شد تا کتاب زندگی دن میلمن را جوری به تصویر بکشد که مخاطب را حداقل برای دو ساعت پای فیلم نگه دارد . فیلم نامه دقیق و هارمونیک کوین برنهاردت در کنار بازی خوب اسکات مکلوویچ و نیک نوتلی این فیلم را در سال ۲۰۰۶ در رده پر مخاطب ترین فیلم ها قرار داد.

جنگجوی آرام ،ماجرای ژیمناستی که از استعداد خوبی برخوردار است اما سانحه ای باعث می شود او نتواند به بازی های المپیک برسد. شاید فکر کنید قصه تکراری است و به قول استیو تولتز : اگر قرار باشد زندگی درسی به ما بدهد که البته به هیچ درد زندگی آیندمان نخورد واضح است که آشپز  حس چشایی اش را از دست می دهد، آهنگساز شنوای اش را، ورزشکار پایش را و فیلسوف عقلش را.

شاید بدبینانه به نظر برسد اما حق با جناب تولتز است درس ما در زندگی همیشه روبرو شدن با چیزی است که بسیار برایمان اهمیت دارد. اما آیا این جسم ماست که به تنهایی با چالش های زندگی روبرو میشود؟

در ادامه اتفاقی  را که برای دن میلمن به ظاهر شکست ناپذیر افتاد مرور خواهیم کرد.

دن، جوان ورزشکاری است که خود را برای مسابقات المپیک آماده می کند. سخت تمرین می کند و بسیار با استعداد است و می خواهد رکوردی تازه را نیز برای خودش ثبت کند. نقطه عطف داستان کابوسی است که می بیند و او را سخت کلافه می کند. او خواب می بیند در مسابقه و مقابل چشم تمام تماشاگران سقوط می کند و پایش می شکند و مردی با کفش های عجیب (یکی از کفش ها بسیار کهنه و دیگری کاملا نو) خورده های استخوانش را جارو می زند.

در ادامه او با مردی روبرو می شود که همان کفش ها را به پا دارد و ترس از به حقیقت رسیدن کابوسش او را می ترساند. تداوم دیدارهای آن ها سبب می شود تا دن میلمن جوان تحت تاثیر نیروی شگفت انگیز این مرد قرار گیرد و راز آرامش ذهنش را از او بپرسد جدای از ماجراهای خارق العاده ای که می افتد در نظر دارم تا دیالوگ های بی نظیر فیلم را با هم رد و بدل کنیم

لطفا به هر جمله عمیق دقت کنید:

“مردم دلشون می خواد تو جواب های اونا رو باور کنی، نمی خوان تو خودت جواب سوالاتو پیدا کنی”

این جمله به ظاهر ساده در ابتدا آنقدر مرا به فکر فرو برد که طیف وسیعی از احساساتم با آن درگیر شد از حس پارانویا گرفته تا خشم و حسرت . و پیوسته به این فکر می کردم که تا به حال چند بار جواب های حاضر و آماده را به جای جواب های خودم پذیرفته ام ؟ متوجه شدم که این اتفاق بارها افتاده است نه تنها برای من بلکه برای خیلی از آدم ها. از آنجایی که تقلید، ساده تر از تفکر است ذهن بشر به جای اینکه خود را به چالش بکشد  ترجیح می دهد معماهای حل شده را باور کند. این خطای شناختی ناخودآگاه باعث می شود تا همگان تحت تاثیر چهارچوب هایی قرار بگیرند که ذهن خودشان نساخته است فیلم جنگجوی آرام  به ظرافت این مساله را می شکافد و از دل آن راه حل به بیننده ارائه می دهد.

” سعی کن از درون خودت رو بشناسی و آن چیزی باشی که میخواهی باشی نه آنچه میخواهند باشی!”

جمله بعدی که بسیار برایم جالب بود این کلمات بودند: هیچ لحظه معمولی در جهان وجود نداره همیشه اتفاقی در حال افتادنه”

کمی تعمق در این جمله به ما نشان می دهد هیچ لحظه ای کم اهمیت نیست زیرا لحظه ها هستند که تمام اتفاقات جهان را به وجود می آورند. حالا بیایید فکر کنیم الان در چه زمانی هستیم؟گذشته؟ حال؟ و یا آینده؟؟

ذهن ما دنیای اطراف مارا معنادار می کند و خیلی بی پرده بگویم اگر در لحظه ای جز اکنون و اینجا هستید شما معنای اصلی زمان را از دست داده اید.فیلم به درستی این مفهوم را تشریح می کند. لحظه ای که پیرمرد داستان که حالا نقش استاد دن میلمن را دارد او را از پل دانشگاه بدون مقدمه درون آب می اندازد در واقع می خواهد بگوید ذهن خود را از گذشته و آنچه می خواهد در آینده رخ دهد خالی کنیم یک شیرجه غیر منتظره مثل شوک عمل می کند و ما را به جایی که تعلق داریم پرت می کند. یعنی اکنون و اینجا. برای من اکنون و اینجا جایی است که این مطلب را می نویسم و برای شما لحظه ای است که این مطلب را می خوانید پس فراموش نکنید” همیشه اتفاقی در حال روی دادن است “

نکته بعدی که به نظرم جالب آمد و می خواهم با شما هم در میان بگذارم تعبیر مفهوم “سفر” بود. دریک سکانس استاد و شاگرد به مسافرتی یک روزه می روند وقتی بالای کوه می رسند دن از استادش می پرسد : چیزی که می خواستی به من نشان دهی چه بود؟”

پاسخ عجیب استاد تقریبا او را عصبانی می کند اما حقیقتی که در آن پاسخ نهفته است شاید یکی از بزرگترین موانع ذهنی بشر برای درست لذت بردن از زندگی را محو می کند. استاد پاسخ می دهد: درست کنار پاته! در حالی که جز یک تکه سنگ چیزی کنار پای او نیست. اگر شما هم عصبانی شدید باید بگویم اشتباه می کنید. کمی صبر کنید حتما شما هم این جمله معروف را شنیده اید: رسیدن را دور بزن، از مسیر لذت ببر.این جمله فقط ترکیب زیبایی از چند کلمه ساده نیست بلکه یک فرمول است . فرمولی که نشان می دهد  آنچه در هدف اهمیت دارد صرفا آن لحظه رسیدن به قله نیست بلکه”مسیر” است. به نظر شما خیره ماندن به یک نقطه نامعلوم در آینده و دویدن به آن سمت فقط و فقط برای رسیدن چه لذتی دارد اگر مسیر را فراموش کنیم؟جنگجوی آرام می داند چطور از مسیر لذت ببرد.

فیلم  جنگجوی آرام  با گفت و گوهای به جا و صحنه های تاثیرگذار،به زیبایی هم موانع ذهنی را به تصویر کشیده  هم برای هر کدام راهکاری ساده و کاربردی معرفی کرده است. اگر به دنبال فیلمی هستید که با ذهنتان بازی کند و شبیه آینه موانع ذهنی و قانون های بی پایه و اساسی را که برای خودتان وضع کرده اید مقابلتان بگیرد و آن ها را نقض کند مصرانه پیشنهاد می کنم  جنگجوی آرام را ببینید و به عزیزانتان هم  معرفی کنید.فراموش نکنید:از اکنون و اینجا لذت ببرید!! پاینده باشید.

اگر از این مطلب لذت بردید قبل از اینکه ما را ترک کنید، تجربیات و نظرات خود را کامنت کنید.

هانا بهرامی

تحریریه شناخت مگ

Previous «
Next »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *