آیا به راستی هنر زشتی های دنیا را می پوشاند؟

هنر-1

“حقیقت زشت است، ما هنر را داریم تا حقیقت هلاکمان نکند”

احتمالا شما هم این جمله نیچه را بارها شنیده اید اما آیا تا به حال عمیقا به آن فکر هم کرده اید؟

آیا به راستی هنر زشتی های دنیا را می پوشاند و حقیقت را تلطیف می کند؟ چه عنصری هنر را تا این اندازه برای بشر ضروری جلوه می دهد؟

شاید هر کسی پاسخ خودش را داشته باشد اما من فکر می کنم “ذهن” بشر به دنبال راهی برای آرام کردن خود و یافتن شیوه های خلاقانه تر می گشت و در انتها به شاهراه هنر رسید.

هنر، ورای طبقه بندی هایی که شده است تنها یک چیز است:”هنر”

نقاشی،مجسمه سازی، موسیقی، تئاتر،نویسندگی و … همه و همه نمودهای متفاوتی از یک زبان مشترک هستند که از اذهان متفاوتی بیرون ریخته اند. از این روممکن است شما هنر دست یک مجسمه ساز ایتالیایی را همانقدر درک کنید که آکاردئون نوازی یک کاتالان دوره گرد را.

صحبت درباره شاخه های مختلف هنر آنقدر وسیع است که در یک مطلب کوتاه نمی شود به آن پرداخت اما آنچه امروز مرا به نوشتن این مطلب واداشت چیزی بود که همیشه گوشه ای از فکرم را خراش می داد : موسیقی

از گذشته های خیلی دور تا به امروز موسیقی جزء تفکیک ناپذیر زندگی بشر بوده است. افسانه ها، داستان ها، تاریخ و فلسفه همگی از موسیقی سخن گفته اند.

از قدیمی ترین اعتقاد بشر، که باور دارد خداوند پس از هبوط آدم به او علم موسیقی آموخت تا خاطره بهشت عدن را فراموش نکند تا همین امروز که موسیقی را غذای روح می دانیم و بی شمار سبک برایش به وجود آورده ایم ، این علم که برخی آن را هنر هم می نامند با روح بشر عجین شده است.

از تمام دنیاهای که درباره موسیقی گفته اند، دنیای داستان ها را از همه بیشتر دوست دارم. شاید شما هم در کودکی این داستان معروف را شنیده باشید.

“فلوت جادویی” یا” پسرک فلوت زن ” عنوان داستانی کودکانه و افسانه ای است که بعدها دست مایه تحقیقات گسترده ای برای تاثیر موسیقی بر رفتار سایر جانداران شد. در این داستان موش ها شهری کوچک را اشغال کرده بودند  حاکم شهر به هیچ وجه نمی توانست از شر آن ها خلاص شود. رفته رفته موش ها تمام غلات را جویدند و با  خود مرگ و بیماری آوردند. دانشمندان و بزرگان شهر نتوانستند راه حل مناسبی برای این فاجعه پیدا کنند در لحظه های ناامیدی محض، پسر جوانی به قصر حاکم رفت و گفت می تواند تمام موش ها را از شهر دور کند وقتی حاکم از او پرسید چگونه می تواند این کار را انجام دهد پاسخ پسر عجیب بود. او گفت: با صدای فلوت!

چاره ای جز اعتماد نبود. موش ها  داشتند تقریبا همه چیز را به سرعت از بین می بردند. سرانجام در شبی که ماه کامل بود، پسر شروع به نواختن نغمه سحرآمیزش کرد. نوا، موش ها را مسخ کرد و یکی یکی از سوراخ هایشان بیرون کشید تا اینکه بالاخره همه موش ها پشت سر پسرک فلوت زن راه افتادند و او در حالی که فلوت می نواخت از شهر خارج شد. به این ترتیب شهر از دست موش ها نجات پیدا کرد.

واقعا موسیقی با مغز موش ها چه کرد که آنقدر مطیع و رام به سویش کشیده شدند؟

امروزه می دانیم بررسی رفتارهای جانداران گوناگون نشان می دهد موسیقی چه تاثیر شگفتی بر آن ها می گذارد. دامداران سراسر دنیا برای دام هایشان موسیقی های آرامش بخش و شاد پخش می کنند تا بازده محصولاتشان از لحاظ کمی و کیفی بالا برود.  افرادی که در باغ وحش ها و مراکز نگهداری حیوانات کار می کنند از موسیقی به عنوان ابزاری درمانی استفاده می کنند.

حتی گروهی از سرخپوست ها برای صدا کردن اسب ها و پرندگان شکاریشان از نوعی نغمه موزون که ممکن است با کمک دست و یا ابزاری ساده شبیه سوت به وجود آید استفاده می کنند.

به راستی این ترکیب بی نظیر از “صدا” و “سکوت” تا چه اندازه می تواند بر مغز و ذهن اثر بگذارد؟

تحقیقات نشان می دهند هنگام گوش دادن به موسیقی، تقریبا تمام قسمت های مغز فعال می شوند.ترشح دوپامین هنگام شنیدن موسیقی باعث تغییر درسطح ادراک فرد  می شود و بیننده می تواند تقریبا تمام حالات فردی که در حال شنیدن موسیقی است را در چهره او ببیند و به این ترتیب می تواند احساسات او را درک کند. پس شاید فلیکس مندلسون(موسیقی دان برجسته قرن نوزدهم) پر بیراه نگفته باشد که : فقط آهنگ است که برای همه معنی مشخصی دارد و احساس مشترکی را برمی‌انگیزد. احساسی که نمی‌توان آن را با کلام بیان کرد.

کارمان با دنیای اسرارآمیز موسیقی همین جا به پایان نمی رسد. در قسمت های بعدی باز هم در این باره صحبت خواهیم کرد.

 

Previous «
Next »

۱ Comment

  1. نوشته زیبایی بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *