انیمیشن شازده کوچولو و دیالوگ های بی نظیرش- قسمت دوم

شازده کوچولو

شازده کوچولو

انیمیشن شازده کوچولو را تا جایی پیش بردیم که دخترک قصه، بخش رویاپردازانه ذهنش به حدی درگیر شده بود و از کوچکترین فرصتی برای هم صحبتی با دوست تازه خود استفاده می‌کرد.

او فهمید شازده کوچولو چطور از تنها گل سیاره‌اش محافظت می‌کرد و چطور در حالی که دلش شکسته و سرشار از شک و تردید بود خودش را ترک کرد. راستی یک شازده کوچولو چگونه خودش را ترک می‌کند؟

تا به حال بارها اتفاق افتاده است که خودمان را ترک کنیم. در واقع این واکنش غریزی هر انسانی است تا برای پیدا کردن مفاهیم مهم وجودی‌اش مدتی خودش را گم کند. اما اگر این گم شدن منجر شود خودمان را پیدا نکنیم، آن وقت چه؟
فیلم نامه این اثر به قدری روانکاوانه به این موضوع پرداخته است که به جرات می‌توان گفت این انیمیشن، بیشتر ‌از ‌آنکه برای کودکان ساخته شده باشد، برای بزرگسالان طراحی شده است.

موسیقی بی‌نظیر هانس زیمر، نابغه موسیقی دنیا آنقدر به تصاویر سفر شازده کوچولو به سیارک‌های مختلف می‌آید که ذهن بیننده را وادار می‌کند از خودش سوال بپرسد:
من توی سیاره‌ام چه کسی هستم؟
یک پادشاه که شیفته حکومت کردن بی‌منطق است؟
یک آدم خودشیفته که از تحسین دیگران تغذیه می‌کند؟
آدمی که علم را فقط روی کاغذ می‌بیند؟
حسابداری که در خیالش مالک تمام ستاره‌هاست؟
شاید هم فانوس‌بانی غرق در روزمرگی باشیم که طلوع و غروب خورشید برایش عذاب‌آور شده است؟
و نهایتاً به زمین می‌رسیم. جایی که برای شازده کوچولو پر از شگفتی بود از ملاقاتش با مار و روباه و گل های سرخ می‌‌گذریم، به نقطه عطف داستان اکتفا می‌کنیم.

دیالوگ‌های درخور توجه این کار، من را مشتاق می‌کند تا قدری در موردش کنار شما به واکاوی بپردازم. در جایی پیرمرد  داستان به دختر بچه می‌گوید:
“مشکل بزرگ شدن نیست، مشکل فراموش کردن کودکی است.”

همه ما در کودکی رویاهایی داشتیم که در بزرگسالی فراموش شده‌اند و شاید علت ناکامی‌ها، افسردگی‌ها و بی‌تمایلی به آنچه که امروز هستیم، فراموش کردن کودکی بی‌غل و غش است که رویاهایمان را در خود دفن کرده است.
رویاهایمان با گذشت زمان و در فرایند بزرگسال شدن کمرنگ شدند، انرژی خود را از دست دادند و شبیه اهدافی شدند که محصول جبر جامعه و گاهی هم خانواده‌ها بود.
ستاره‌هایمان برای هدف‌های خسته‌کننده‌ی، به ظاهر مفید حبس شدند.
همین مساله در فیلم نامه وقتی روشن می‌شود که پیرمرد بیمار دوست دارد بار دیگر شازده کوچولو را ببیند و این بار دختر سفری را آغاز می‌کند و سیاره کوچک خودش را برای یافتن شازده کوچولو ترک می‌کند، اما پس از اینکه او را پیدا می‌کند حیرت زده می‌شود. شازده کوچولویی که در نظرش یک قهرمان فوق‌العاده بود در کمال ناباوری یک نظافت چی ناامید و بدون اعتماد به نفس است که حتی‌ بلد نیست درست جارو بکشد.
او هویت واقعی خود را از دست داده بود.

نکته در خور توجه دیگر مشاغلی بود که صاحبان سیارک‌ها برای خود انتخاب کرده بودند. کارهایی که بعد منفی شخصیتشان را اغنا می‌کرد. اما شازده کوچولو، قربانی محیطی شده بود که در آن بچه بودن خودش به تنهایی جرم محسوب می‌شد.
داستان به نحوی پیش می‌رود که شازده کوچولو بالاخره به خودش برمی‌‌گردد. به خود واقعی‌اش. او به یاد می‌آورد شازده بوده، هرگز بازنده نبوده و گلی را دوست داشته که در نوع خودش منحصر به فرد بوده است. در فرایند داستان، تمام این افعال گذشته به زمان حال می‌آیند و به فعل “هستم” تبدیل می‌شوند.
این انیمیشن جذاب نکته‌های بسیار جالب توجه‌ای به ما می‌آموزد و همچنین به ما یاد می‌دهد از دریچه قلبمان به هر چیزی نگاه کنیم چرا که چشم قادر نیست همه چیز را درک کند.(لازمه رشد روانشناختی).

به ظرافت یادآوری می‌کند هر ستاره‌ای به خاطر گلی که درونش وجود داره و ما قادر نیستیم آن را ببینیم زیباست(قاعده منحصر به فرد بودن توانایی هر انسان).
و اینکه اگر انسان کسی را نداشته باشد که اهلی‌اش کند همیشه تنها می‌ماند(لزوم ایجاد روابط مفید).
از زبان سینمای این نسخه از شناخت مگ به صورت بسیار اجمالی سعی در پرداختن و یادآوری این نکته‌های ظریف و شاید فراموش شده برای شما همراهان دوست داشتنی  داشت. تمام امید من این است این مطلب توانسته باشد حتی برای یک لحظه یک نفر را وادار کند در فرایند پر شتاب بزرگسالی کودکی فراموش شده خود را به یاد آورد.

هانا بهرامی

تحریریه شناخت مگ

 

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *